|
|
|
|
|
ووی...
حالُم خوش نیست.... ..... ...... ولُم بُکُن...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 0:43 توسط پریشانگو
|
||
|
|
|
|
|
مبارکه...
بروفن هم فراموش نشه! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 4:2 توسط پریشانگو
|
||
|
|
|
|
|
از الان عزا گرفتم واسه اون بدبختی که داریم با هم!
پ. ن۱: ها؟!!! پ. ن۲: نگران نباش٬ یه سوژه توپ ازش در میاریم و می خندیم! پ. ن۳: خوشم میاد هیچکس غیر از تو آی کیوش نمی رسه که چی می گم!!! پ. ن۴: می دونی که من از ..... های سیاه و سفید خوشم نمیاد٬ (!!!) اون یکی هم بلند انتخاب کن وگرنه چشمات ممکنه دربیاد ! پ. ن۵: ای جان!!!! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 1:36 توسط پریشانگو
|
||
|
|
|
|
|
از استحکام رابطه مان در اوج شکنندگی اش لذت می برم
تو تنها عاقلی هستی که دیوانه بازی با او را دوست دارم...
پ.ن۱:به چشمان سیاهت در کنار چشم سفیدیت بدجور عادت کرده ام پ.ن۲: آخر می کشمت تا خیال همه راحت شه
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 2:16 توسط پریشانگو
|
||
|
|
|
|
|
فعلا که تو داری از من سواری می گیری
ولی وای به روزی که من سوار تو بشم...
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 8:7 توسط پریشانگو
|
||
|
|
|
|
|
من دیگه به نشئگی شب زنده داری عادت کردم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 7:21 توسط پریشانگو
|
|
||